مشکلات زندگی
کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز اتفاقی در چاهی بدون آب افتاد. کشاورز هرچه سعی کرد، نتوانست اسب را از چاه بیرون بیاورد. برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا اسب زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد. مردم با سطل روی سر اسب خاک می ریختند، اما اسب هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی میکرد روی خاک ها برود. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن اسب بیچاره ادامه دادند و اسب هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
***
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزد و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم. اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

زیرا با ایجاد ترس، موجب عدم تلاش ما و از دست دادن موفقیتی می شوند که می توانستیم به دست بیاوریم.
ویلیام شکسپیر

دو کبوتر بودند-
هردو هملانه ی هم-
هردو همخانه ی هم-
پرگشودند به صحرای بزرگ-
شاد تا دامن دشت-
لحظه یی چند گذشت-
نغمه خواندند و به فراغبالی-
روی هر شاخه نشستند و پریدند به شوق-
نوک منتقار بهم مالیدند-

ناگه از سینه ی کوه-
بانگ تیری به همه دشت نشست-
رشته ی خواب چمن را بگسست.
دو کبوتر باهم-
بال در بال، به خون غلتیدند-
پر بشکسته بهم مالیدند-
لحظه ی آخر دیدار رسید-
دیده در دیده ی هم-
یکصدا نالیدند.
دو کبوتر غم خود را به نگاهی باهم-
به وداعی گفتند.
لحظه یی تلخ گذشت-
هر دو در خون خفتند.
ناگهان نغمه گری نغمه برآورد به کوه-
ناله یی پر اندوه:
(( ای خدا لحظه ی شادی چه کم است ))
(( زندگی دشت غم است ))
(( چه توان کرد در این دشت غریب- ))
(( غم و شادی بهم است ))
(( اشک من میگوید: ))
(( عمر ما "آه" و "دم" است ))
(( غم من کشت مرا- ))
(( ای خدا! لحظه ی شادی چه کم است! ))
۱- ما به هر اندازه به کسی نزدیکتر باشیم، ناراحت کردن او و ناراحت شدن از او ساده تر است.
۲- کسانی که پیوسته در حال مشاجره و کشمکش هستند، به تدریج عشق میان آنها میمیرد و نابود می شود.
۳- هر چه ما با اشخاص صمیمی تر باشیم، دشوارتر است که بدون واکنش به احساسات آنها به نقطه نظرهایشان گوش فرا دهیم.
۴- به جای خود مطلب، اغلب طرز گفتار ماست که تولید رنجش می کند.
۵- مرعوب کردن از اعتماد در روابط می کاهد.
۶- مردها به ندرت می گویند متاسفم چون آن را به معنی اشتباه و طلب پوزش می دانند.
جاده ای کز رفت و آمد ، لحظه ای خالی نمیشد
من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم
عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهایی خود . . .
خداحافظ ای روزهای بلند
خداحافظ ای فکر شاد و وسیع
خداحافظ ای روزهای امید
چنان روزگار درس دادی به من
که فکرم شده حاصلش درد و رنج
شدم همنوا با شکست خوردگان
شنیدم همه درد دلهایشان
اگر بودم روزی بلند از همه
کنونم شده التماس از همه
و این شد که من هم شدم بی نوا
بهمراه همه مردم بی ادعا
با تشکر
یاغی
من از آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی، شوری، نشانی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آئین و مسلک کو کسی را از تلاشش باز دارد، یاغیم دیگر
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمانگیر و بلندآوازه می خواهم
کرم خاکی نیستم اینک، تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش
نیستم شبکور کز خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم
کرم خاکی نیستم من آفتابم
جویبارم، موج بی تابم

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه ی نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یکدم " یک نفس حتی "
ز جنبش وانماند
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگی هم چنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد
در ملال آب گیرش غنچه لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو میاورم، جز مرگ
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز
بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایانست

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم
من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد
قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد
سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد
یاغیم من، یاغیم من، گو بگیرندم، بسوزندم
گو بدار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم دیگر
من یاغیم دیگر.
شعر از هوشنگ شفا
زندگي مثل پيانو است ، کلید سياه براي غم ها و کلید سفيد براي شادي ها .
اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت که کلیدهای سفيد و سياه را با هم فشار دهي...

برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .
دوست نادان اکنون ما کیست؟
و دشمن دانای اکنون ما کیست؟؟
(مربوط به وقایع اخیر...)